آن هم علاقهمند نباشد، بدت نسطوري داراي اهميت زيادي است، زيرا اين آيين در طي قرنها يكي از حلقههاي مهم ميان شرق و غرب بود.
مركز ديني نسطوري در 498 به سلوكيهٴ تيسفون بر كرانهٴ دجله انتقال يافت، و در 762 به بغداد. از پيدايش اسقفنشينهاي مرو و هرات پيش از پايان سدهٴ پنجم به انتشار سريع نسطوريت ميتوان پي برد.1 ((تقريباً در همهٴ جاهايي كه به وسيلهٴ هيئت آلماني در تركستان حفاري شده، بقاياي كليساهاي مسيحي به دست آمده با دستنوشتههايي به سرياني، فارسي، و همچنين به چيني و زبانهاي آسياي مركزي، حتي مكاتبات برخي از اين روحانيان با كليساهاي اصليشان در سوريه كشف شده است)).2 همچنين نگاه كنيد به يادداشت من دربارهٴ يادگار نسطوري در 781 در فصل مربوط به نيمهٴ سدهٴ هشتم. ماركوپولو كليساهاي نسطوري را در همهٴ جادههاي اصلي تا آن سوي پكن ملاحظه كرد. مدرسهٴ طبي كه در بالا بدان اشاره كردم، جاي خود را به مدرسهٴ نصيبين در بينالنهرين داد (بعداً به تصرف ايرانيان درآمد) كه به وسيلهٴ كاسيودوروس اداره ميشد، و به مدرسهٴ جنديشاپور (نك نيمهٴ اول سدهٴ ششم). بسياري از آثار يوناني مربوط به رياضيات و طب در اثناي سدهٴ پنجم به سرياني ترجمه شد، و نسطوريان در اين كار سهم بزرگي داشتند. درست است كه جز پروبوس و ايباس، هيچكدام از مترجمان آن دوره حايز اهميت زيادي نيستند، و ما در فصل آينده از آنان سخن خواهيم گفت. ترجمههايي كه بعداً به عربي صورت گرفت، عموماً به ياري ترجمههاي سرياني بود. نكتهاي كه در اينجا مايلم تأكيد كنم اين است كه بسياري از آن مترجمان مسيحي و به احتمال زياد نسطوري بودند. از لحاظ ترجمهٴ آثار جالينوس بهطوري كه حنين بن اسحاق نشان داده (نك نيمهٴ دوم سدهٴ نهم) اين مورد مسلم است. اين نسطوريان به خاطر چند زبانيشان مخصوصاً براي اين كار بسيار مناسب بودند؛ همهٴ آنان يوناني، سرياني، و (پس از ظهور اسلام) عربي، و برخيشان فارسي ميدانستند.
پلاگيانيگري
از آنجا كه هدف من پرداختن به تاريخ كليسا نيست، تنها از بدعتهايي سخن ميگويم كه عملاً در دگرگوني فرهنگ مؤثر بودهاند. از لحاظ ما نسطوريت بسيار مهم است. بدعت ديگر مربوط به آن عصر، يعني پلاگيانيگري3، داراي اهميت بسيار كمتري است -- هرچند در ميان متكلمان